مؤلف مجهول

21

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

صاحب تخت و كلاهى ، از خطاها روى را * چون قبا در چين مكش ، گر ملكت چين بايدت گر عروس مملكت را ميكنى عقد و نكاح * برگ مهر خويشتن از بهر كابين بايدت [ 14 ر ] « و مع هذا كلّه » رعايا متشكّى و به ديگرى متوسل و متسلّى باشد ، چه اگر گنج قارون و عمر نوح و ملك سليمن كسى را مسلم شود و در موازات اين مدت و محاذات اين مكنت ، ارباب حوائج و اصحاب توقعات را باذاعت انعام و اشاعت احسان اوفى محظوظ و بحظى اكمل مخصوص گرداند ، در همه‌حال ايفاى مطامع انسانى متعذر باشد و تحصيل مراضى خاطر ناممكن . مصراع : « و رضى النّاس غاية لا تنال » . پس عاقل به اختيار بچنين مناصب ، باخذ آن مناقب كه شمرده شد ، از چه جهت رغبت نمايد و خود را هدف سهام بليّات گرداند . و اين جمله كه ذكر رفت در اين دو كلمهء موجز كه « ما لكم و الامراء ، لكم صفو امرهم و عليهم كدره » مندرج است . و گويند والى با رعايا مانند طبّاخ است با متناول ، كه تعب طبخ طبّاخ كشد و فايده اهل فايده استيفا نمايند . و از اينجاست كه گفته‌اند : « سيّد القوم اشقاهم » . حكايت گويند ملكى را از ملوك اتفاق گذار بر جمعى تجار افتاد كه بدادوستد مشغول بودند ، وزير خود را گفت بعد از تفكر و تدبّر ؛ مرا محقق شد كه احوال طبقات مردم بر سه نوع منحصر است : طايفه‌اى بسعادت دنيا و مثوبت آخرت محظوظاند ؛ و گروهى از حليت اين